هویت
 
 
تاریخ :  یکشنبه 1391/05/15
نویسنده :  علیرضا

مقدمه در میان موجودات جهان، هیچ موجودی به ‌اندازهٔ انسان، نیازمند شناخت و تفسیر نیست. چرا که وی ناشناخته‌ترین موجود هستی است. انسان با آن همه قابلیت‌ها، امکانات و استعدادهائی که از خدای رحمان الهام گرفته است. با آن همه عواطف و احساس‌ها، با آن همه خرد و دانائی و با آن هوش سرشار که یکتا بخشندهٔ بخشایشگر در وجودش به ودیعه نهاده است، آنچنان سیستم پیچیده‌ای است که درک و تجزیه و تحلیل آن، علم و دانایی بسیار می‌طلبد. این‌که انسان کیست با چیست، چه ماهیت و چه شخصیتی دارد، چه افکار و باورها و چه ایده‌ها و اندیشه‌هائی در سر و چه رؤیاها و آروزهائی در دل می‌پرورد، چه می‌خواهد، چه می‌کند و ... همه و همه در بحثی به‌نام بحث ”هویت“. پاسخ داده می‌شود و این، باورهای شکل گرفته در انسان است که به همراه احساس و روحیهٔ او، ”هویت“ وی را تشکیل می‌دهد. ”هویت“ توست که در هر لحظه تعیین می‌کند که تو، که باشی، چه بکنی، چه بخواهی، کجا بروی، چه بگوئی، چه واکنشی نشان بدهی و ... ”هویت“ توست که در هر لحظه اندیشهٔ تو را می‌سازد. آری، اندیشه‌ها از هویت تو دستور می‌گیرند و زندگی تو را شکل می‌دهند. بنابراین، لازمهٔ زندگی در مسیر کمال، داشتن هویتی کمال‌طلبانه است تا در تو اندیشه‌های کمال‌جویانه را خلق کند. پس انسان است و هویت او! من کیستم؟ با تو کیستی؟ پاسخ به این سؤال، موضوع ما را در برابر زندگی و هر آنچه همه روزه با آن مواجه هستیم، روشن می‌کند. پاسخ به این سؤال است که راه تو را بر سر دوراهی‌های زندگی معلوم می‌کند. به من بگو تو کیستی تا به تو بگویم کجا می‌روی، چه ارزش‌هایی داری، جهان‌بینی تو چیست. به من بگو تو کیستی تا به تو بگویم چه اعتمادبه‌نفسی داری، در کارت، در زندگی‌ات و در روابطت چه‌قدر پیشرفت می‌کنی، از فرصت‌هایت چگونه استفاده می‌کنی، خدایت را چگونه می‌شناسی و لحظه‌لحظه‌های زندگی‌ات را چگونه صرف می‌کنی و چه حاصلی می‌گیری. هویت توست که هر لحظه تعیین می‌کند که کجا بایستی، چه موضوعی اتخاذ کنی، در کدام جبهه بجنگی، با کدام سلاح، مبارزه کنی، به کدامین افق بنگری، منتظر چه‌باشی و ... هویت توست که به تو، جهان‌بینی و ایدئولوژی می‌دهد، ارزش‌ها و ضدارزش‌های تو را تعیین می‌کند و راه را به تو نشان می‌دهد. پس، همه چیز انسان در هویت وی که مجموعه‌ٔ باورها و روحیه‌ای اوست، خلاصه می‌شود. باورهای هر انسان، چون موج در محیط اطرافش منتشر می‌شود و متناسب با نوع باورهایش، پیام‌های مثبت یا منفی به کائنات ارسال می‌کند و این چنین است که ارتباط تو با مردم و جامعه، برقرار می‌شود که البته نوع این ارتباط، به جنس باورها بستگی دارد. تو پدیدهٔ پیچیده‌ای هستی که کسی را جز خودت راهی به دنیای درون تو نیست. تنها توئی که می‌توانی خودت را کشف کنی، پس به خودت آی و غفلت روا مدار. آیا وقت آن نرسیده که به کاخ باشکوه وجودت که سال‌هاست کسی دروازه‌های عظیم آن را نگشوده، سری بزنی و غبار تیرهٔ فراموشی و غفلت را از گوشه‌گوشهٔ آن بزدائی؟ آیا زمان آن فرا نرسیده که دریابی تو ویرانه‌ای متروک نیستی که در آغوش تاریکی‌ها خفته باشد؟ هستی به‌سوی یگانگی و یکپارچگی پیش می‌رود و مبادا که تو از این قافله جا بمانی. زیرا تا خود را نشناسی و با خویشتن خویش. به یگانگی و هماهنگی نرسی، نغمهٔ شورانگیز هستی و نت‌های هماهنگ حیات را که کائنات در دستگاه آفرینش می‌نوازند، نخواهی شنید. ای نسخهٔ اسرار الهی که توئی وی اینهٔ جمال شاهی که توئی بیرون ز تو نیست آن‌چه در عالم هست از خود بطلب هر آن‌چه خواهی که توئی آری آی محرم تمامی اسرار الهی! خود را بشناس تا گوهر گرانمایهٔ عمرت را در عالی‌ترین امور، سرمایه‌گذاری کنی. پس، بکوش تا به مصداق ”مَن عَرَف نَفسهٔ، فَقَد عَرَفَ رَبّه“. به درون خویش سفر کنی و از آنجا به کمال خداوندی برسی. خود را بشناس تا خدایت را بشناسی. خود را بشناس و گنج‌های بی‌پایان درونت را درباب تا درک کنی که کیستی و چه پدیده‌ای هستی که قرار است قدم به راه کمال بگذاری تا به ذات نور و گوهر شعور، بپیوندی. اگر به خود اِشراف یابی. آنگاه این مسیر در هر قدم با تو رازها دارد و چون در آن پای بگذاری، خود، راه را به تو خواهد نمود. تو پای به راه درنه و هیچ مپرس خود راه بگویدت که چون باید رفت                                   چكيده آيا تا بحال اين سوال را از خود پرسيده ايد كه: ((هويت من چيست؟ )) شايد بگوئيد هويت را مي توان با نام و نام خانوادگي ، محل تولد ، شماره شناسنامه و خيلي چيزهاي ديگر شناخت. اما منظور من چيز ديگري است. شايد بهتر است هويت را به صورت هويت فردي، خانوادگي، ملي، فرهنگي، علمي، ديني و ... طبقه بندي كنيم. يعني آن دسته از موارد و نشانه ها و باورها در كليه زمينه هاي زندگي كه تابلو و شاخص يك فرد بوده و او را به دسته يا گروه خاصي از انسانها نسبت مي دهد. يك مثال ساده: يك بازيگر فوتبال به سادگي از يك بازيگر بسكتبال يا يك وزنه بردار قابل تشخيص است. چرا كه ماهيت ورزشي كه انجام مي دهند به آنها مشخصاتي ميدهد كه هويت آنان را در زمينه ورزشي شامل ميشود. پس پرداختن به مساله هويت صرفاً‌ شامل مليت يا محل تولد نمي شود و طيف وسيعي از موارد را شامل       مي گردد. نكته ديگري كه در هويت بايد در نظر گرفت بحث اختياري با جبري بودن هويت است. به اين شكل كه برخي هويت را جبري ميدانند. يعني بر اساس جبر جغرافيايي هويت فرد توسط مكان و زمان تعيين مي گردد. يك انسان متولد قبيله ماسائي هميشه بايد هويت ماسائي خود را حفظ كند و يك مرد ژاپني تا آخر عمر يك مرد ژاپني است. دسته ديگر هويت را امري اختياري مي پندارند و معتقد هستند هويت انسان بايد فعالانه و نه منفعلانه توسط خود وي تعريف گردد. اين افراد معتقدند انساني كه در تعيين هويت خود نقش منفعلانه داشته باشد انساني مسخ شده است. سوال مطروحه در اين مقال اين است چرا و به چه دليل فردي ممكن است سعي در تغييرهويت خود داشته باشد و آيا تغيير هويت امري پسنديده است يا مساله اي ممنوع و غلط؟ ابتدا به سوال دوم پاسخ ميدهم. به نظر حقير انسان هميشه بايد خود به تعريف هويت خويش بپردازد و صرفاً‌ تسليم جبر جغرافياي و زماني در مساله هويت نباشد. مثال روشن و صريح از زمان عرب جاهليت:  در آن زمان خشونت، بت پرستي، غيرت قبيله اي ، تعدد زوجين، ننگ دانستن فرزند دختر و زنده بگور كردن آنها، شراب خوارگي، اصالت سرمايه ، شعر سرايي ، جنگ آوري و ... هويت يك مرد عرب جاهليت را تعيين مي كرد. در اين زمان بود كه حضرت محمد (ص) به تبليغ دين اسلام پرداخت و براي پيروان خود هويت نو تعريف نمود. به عبارت ديگر هركس كه به دين اسلام مي پيوست بايد هويت خود را بر اساس اين آئين جديد تعريف مي نمود. غيرت قبيله اي جاي خود را به غيرت ديني داد. به اين عنوان كه حتي هم دينان به عنوان برادر و هم قوم يكديگر ولو از قبيله اي مختلف به شمار آمدند. زنده بگور كردن دختران و نوشيدن شراب را بر خود عيب دانستند. عبادت بتها را كنار گذاشتند و به يكتا پرستي روي آوردند. تمام اينها خبر از تغيير در منش و هويت يك گروه ميدهد كه آگاهانه و فعال به تغيير هويت خويش پرداختند. حال از شما مي پرسم آيا به جبر هويت اعتقاد داريد يا به اختيار! اما سوال مهم تر. چرا گاهي افراد هويت خود را تغيير مي دهند؟  پاسخ اين سوال بسيار روشن است. هنگامي كه فرد در تعامل با زندگي روزمره خود و در پاسخ به نيازهاي زندگي دريابد كه نياز به انجام رفتارهايي دارد كه اين رفتارها در دايره تعريف وي از هويت خود نمي گنجد دچار مشكلي ميگردد كه از آن به بحران هويت نام مي برند. بحران هويت به دوشكل اتفاق مي افتد: الف) آگاهانه: در اين فرم فرد به طور فعال به اطراف خود مي نگرد و درك ميكند با اين داشته هاي فرهنگي و اين پارادايمهاي مرسوم توان پاسخگويي به سوالات خود را در زمينه هاي مختلف زندگي ندارد. ب) نا آگاهانه: فرد در تلاش است تا از لحاظ اجتماعي جايگاه مناسب و جامعه پسندي را براي خود اختيار كند اما هر چه ميزند به در بسته مي خورد چرا كه در پايان آن حس كفايت و رضايت به وي دست نميدهد. نكته ديگر در زمينه بحران هويت آن است كه اين بحران هميشه زماني اتفاق مي افتد كه افراد امكان مقايسه شرايط و هويت خود با شرايط و هويتي متفاوت را داشته باشند. در آن صورت اگر فرد هويت جديد را پاسخگوي نيازهاي خود ببيند آگاهانه يا نا خودآگاه به سمت آن گرايش پيدا ميكند. پس ناگفته مشخص است كه اين بحران در زمانه حال و با افزايش راههاي ارتباطي بين اقوام بسيار شايع شده است. ( این بحران فقط برای شرقی ها رخ نداده بلکه بسیاری از غربیها هم پس از تماس با شرق هویت های شرقی برای خود برگزیده اند گرایش به سمت ادیان شرقی دلیلی بر این مدعاست) پس هويت هميشه در كنار نيازها تعريف مي شود. به عبارت ديگر هويت افراد نمايانگر نيازهاي آنها و اهميت اين نيازها براي آنها مي باشد. هرگاه نيازهاي افراد توسط رفتارها و راهكارهايي كه هويت فرد مجاز مي شمارد پاسخ گفته نشوند و فرد با هويت جديدي مواجه شود كه رفتارهاي مجاز آن هويت امكان برآورده شدن نيازهاي وي را فراهم كند، فرد ابتدا دچار بحران هويت شده و سپس ممكن است هويت جديد را به جاي هويت قبلي بپذيرد. هويت چيست؟ شما چه جور آدمی هستید ؟ چه چیزی معرف شماست ؟ شما خودتان را چگونه توصیف می کنید ؟ نظر شما درباره خودتان چیست ؟ شما درباره خودتان احساس کهتری و کم بینی دارید و یا احساس مهتری و بزرگی می کنید ؟ چه چیز و یا چیزهایی در شما وجود دارد که به واسطه آن احساس غرور می کنید ؟ دیگران درباره من چگونه می اندیشند ؟ پاسخ دادن به سوالاتی از این دست ، برداشت و تصور هر فرد از خویش را معین می سازد. هر انسان برداشت و تصوری از وجود خویشتن دارد که آن را می توان هویت شخصی یا «خود» نام نهاد . این اصطلاح در نظریه های روان شناسی بویژه در زمینه روانشناسی اجتماعی ، روانشناسی تحولی ، شخصیت و روانشـناسی مرضی مطرح شده است . نظریه های خود در روانشناسی بویژه در مباحث مربوط به روانشناسی شخصیت ناظر به توضیح و تبیین پدیدآیی ، تحوی و تشکیل هویت شخصی و خود می باشند . بر این اساس آگاهی و هشیاری انسان درباره خویش بر دو پایه وحدت و هویت استوار است . در بعد وحدت ، مجموعه استعدادها ، تمایلات و صفات انسانی با یکدیگر اختلاط و امتزاج پیدا میکنند و کلیت واحدی را تشکیل می دهند . رکن وحدت ، احساسی کلی است که هر کس به مجموع حیات جسمانی وروانی خود یعنی به وجود واحد دارد . آدمی با همه تکثر و گوناگونی که در عناصر وجودی خود یعنی به یک نوع پیوستگی را در خود احساس می کند . این احساس پیوستگی و کلیت توحید یافته را اصل و یا رکن وحدت می نامیم که نشانه ای از سلامت روانی است . آدمی همه صفات و فعالیتهایش را به یک کلیت و نظام روانی نسبت می دهد و در این اسناد از واژه های من ، خود و خودم استفاه می کند . این وحدت در اثر ترکیب و توحیدیافتگی داده های بیرونی و درونی و انسجام آن در شاکله فرد بوجود می آید . بعد دوم ، هویت است که ناظر به دوام و بقای آگاهی انسان به وحدت و یکپارچگی خود در طول زمان می باشد . این احساس به صورت تداوم و پیوستگی زمانی درک می شود . وقتی متوجه می شویم که با گذشت روزها و سالها و با همه تغییرات ظاهری و باطنی ، «همان» هستیم ؛ در حقیقت به هویت دست یافته و تعریفی از خویش به عنوان یک کلیت توحید یافته داریم . این ادراک همان چیزی است که درقسمت هاي بعدی از آن به عنوان مولفه خود فاعلی نام می بریم . ● تعاریف خود حدود پنجاه سال پیش اریکسن (۱۹۵۰) مقدمه ای درباره مفهوم هویت در روانشناسی نوشت که به سرعت این مفهوم به لحاظ نظری گسترش یافت و در تحقیقات تجربی نیز مورد توجه قرار گرفت . با گذشت زمان ، این مفهوم تعاریف عملیاتی تری به خود گرفت به گونه ای که بتوان آن را مورد سنجش و ارزیابی قرار داد . یکی از این تعاریف توصیف هویت یا مفهوم خود می باشد (لاپسلی ۱۹۸۸) . کلمه خود دارای چند معنی است : ▪ معنای اول بر همانی دلالت دارد ، مانند کلمه خوسانی . ▪ معنای دوم آن برفردیت یا ذات یک شخص یا چیز دلالت دارد ، مانند : خودم ، خودت . ▪ معنای سوم به درون نگری یا عمل بازتابی اشاره دارد و اغلب به صورت پیشوند به کار می رود ؛ مانند به خود اعتماد داشتن ، خودآگاهی . ▪ چهارم آن که در خود معنایی از استقالا و کنش وری خود مختار وجود دارد؛ چنانکه در تعبیر خود راندن بکار می رود . خود در معانی و تعریف گوناگونی مطرح شده است که از آن جمله می توان به تعاریف زیر اشاره نمود : ▪ خود به معنای یک وجود فرضی و انگیزشی . این وجود فرضی ، درونی ، مهارکننده و هدایت کننده اعمال در مقابل انگیزه ها ، ترسها و نیازها است . در اینجا خود یک وجود فرضی است ، وجهی فرضی از روان که نقش معینی برای ایفا کردن دارد (پورافکاری ، ۱۳۷۳) . ▪ خود به معنای جزئی از روان آدمی که عمل درون نگرانه دارد . این عمل ، دو نوع خود را با حیثیت فاعلی و مفعولی مطرح می کند که در نظریه «خود» جیمز بکار رفته است . در اینجا ، خود جزئی از روان تلقی می شود که عملی درون نگرانه دارد . ▪ خود به معنای موجود زنده . در این معنا ، خود به تمامی تجربه شخص پوشش می دهد . اصطلاح خود به صورت فراگیر و نسبتاً خنثی بکار برده می شود و اصطلاحاتی چون من ، شخص ، فرد و ارگانیزم می توانند معادل خوبی برای این معنی باشند . ▪ خود به معنای کل سازمان یافته شخصی . در این معنی تاکید بر پیوستگی خود می باشد که می توان واژه شخصیت را معادل آن بکار گرفت . کسانی که این اصطلاح را به معنی مزبور بکار می برند غالباً آن را به صورت ساختاری منطقی که بطور غیر مستقیم از طریق تجربه استمرار شخص علیرغم تغییرات زمان استنباط می شود مورد استفاده قرار می دهند . به این ترتیب ، شخصیت معادل خوبی برای این کاربرد است (همان منبع) . ▪ خود به معنای هشیاری ، ادراک خود و هویت . در این مورد می توان از واژه های خویشتن خویش آلپورت (۱۹۶۸ ؛ نقل از سیاسی ، ۱۳۷۰) مدد گرفت . خویشتن خویش ناظر بر هشیاری انسان نسبت به هویت و وجود خود به عنوان یک واحد کامل و مجزا از دیگران است . در این آگاهی انسان خود را به صورت یک واحد شکل یافته در می یابد و با وجود آگاهی که از تکثر مولفه ها و عناصر شخصیتی خویش دارد ، خویشتن را به عنوان یک فرد می بیند . غیر از این حالت ، حالتی است که فرد دچار گسستگی شخصیتی و نابهنجاری می شود. نابهنجاری در این زمینه به صورت عدم هشیاری نسبت به واحد بودن خویش قابل درک است . ▪ خود به معنای هدف انتزاعی یا نقطه پایان بر یک بعد شخصی . این مفهوم در نوشته های یونگ و مزلو بیان گردیده است . در این خصوص دستیابی به خود ، نمایش نهایی رشد روح گرایی است . مزلو نیز همین معنا را بیان کرده است منتها آن را در اصطلاح مرکبی تحت عنوان خودشکوفایی مطرح می کند (پورافکاری ، ۱۳۷۳) ▪ خود به عنوان یکی از دیرینه ریختها شخصیت . این فرآیند یک نظام روانی است که درصدد اعتدال و توحیدیافتگی آدمی بکار گرفته می شود . یونگ خود را مرکز شخصیت می داند که میان ناهشیار و هشیار قرار دارد و کل وجود را دربر خواهد داشت و همه نظامهای دیگر شخصیت ، چون اقمار آن می گردند و از دیرینه ریختها محسوب می شوند (فتحی آشتیانی ، ۱۳۷۴) . ▪ خود وسیله ای برای ارضای تمایل برتری جویی . آدلر (۱۹۶۹) با معرفی مفهوم خود خلاق ، معتقد است که این خود برای ارضای تمایل برتری جویی و بکارگیری عوامل زیستی و اجتماعی در تجارب تازه و فعالیتهای ابتکاری مورد استفاده قرار می گیرد (سیاسی، ۱۳۷۰) . به عبارت دیگر عوامل رشد شخصیتی در نظر آدلر بر محور «خود» عمل می کنند . برتری جویی عامل انگیزشی مهمی در نظر آدلر است که می تواند رفتارهای آدمی را سامان دهد . خود ، محوری است که این فرآیندها حول آن شکل می گیرند . خود را می توان محرک تمایل برتری جویی قلمداد نمود . ▪ خود به معنای خویشتن . در این تعریف آلپورت برای اجتناب از ابهام واژه من و خود ، واژه «کنشهای اختصاصی شخصیت» را بکار می برد . این کنشها شامل علم به بدن ، علم به حرمت خود و برتری جویی و فکر منطقی می باشندو نه انسان ، یکتایی و بی مانندی را هدیه می دهند . این مجموعه وحدت یافته که متشابه بودن فرایندهای روانی بر آن پایه استوار است ، خویشتن خوانده می شود (همان منبع). ▪ خود به عنوان یک نظام حمایت کننده . سالیوان (۱۹۶۳) با بکارگیری واژه نظام خود ، آن را یک عامل انگیزشی می داند که می تواند فرد را حفظ و حمایت کند . در این نظر ، خود معنای حمایت کننده دارد (فتحی آشتیانی ، ۱۳۷۴) . ▪ خود به معنای جزئی آگاه از میدان پایداری . راجرز خود را جزئی از میدان پدیداری می داند که از آن جدا شده و در اثر عمل متقابل ارگانیزم و محیط بوجود می آید . در این تعامل قسمتی از کل میدان ادراکی جدا می گردد و عنوان خود پیدا می کند که آگاهی انسان را از وجود و کنش وری خویش بوجود می آورد . خود عبارت است از احساسات ، افکار ، عواطف و تکاپوهایی که فرد نسبت به آن هشیار است و آنها را به عنوان اینکه متعلق به او هستند ارزیابی می کند . خود عبارت است از آگاهی به اینکه هست و کنشی دارد (همان منبع) . این ادراک در نظر راجرز با حضور و تعامل در میدان پدیداری قابل حصول است . به عبارت دیگر خود به صورت مجرد قابل ادراک نیست . خود موجب می شود که انسان حضور خویش را در میدان پدیداری به عنوان یک شخص ادراک کند و با دیگران و پدیده ها تعامل برقرار کند . در این نگاه که یک نگاه ارگانیسمی است ، خود و میدانی که در آن قرار گرفته است ، لازم و ملزوم یکدیگر محسوب می شوند . ▪ خود به عنوان پردازشگر اطلاعات . کانتور و کیلستروم (۱۹۸۷) خود را یک پردازشگر می دانند که توانایی درونشد ، اندوختن و برونشد را دارد . در نظر آرنسون (۱۹۹۹) ، خود یک پردازشگر فعال اطلاعات و یک شناساگر محسوب میشود . این معنا عمدتاً درنظریه های شناختی مطرح می شود. درنظریه های شناختی مفهوم پردازش اطلاعات عاملی برای تعیین پاسخ انسان به محرکها میباشد . برخلاف نظریه های رفتاری نگر که صرفاً به محرک و پاسخ می اندیشند و به نحوه پردازش داده های محیطی در درون انسان توجهی ندارند ؛ نظریه های شناختی نقش تعیین کننده ای برای مرکز پردازش قائل هستند . در نظر آنان لزوماً پاسخهای انسان متناسب با محرکها نخواهد بود ، بلکه این نوع پردازش از محرکهاست که پاسخ انسان را معین می سازد و این از ویژگیهای انسان است که می تواند رفتاری مغایر با محرکی که دریافت کرده است ، از خود نشان بدهد . هر اندازه خود در انسان رشد یافته تر باشد ، پردازش با قوت بیشتری صورت می پذیرد و پاسخ های انسان در قبال محرکهای درونی و بیرونی رشد یافته تر خواهد بود . به عنوان مثال فردی که دارای خود پنداشت مثبت باشد در مقابل انسانی که تعامل مناسبی با وی ندارد ، لزوماً همانند او بخورد نمی کند ، بلکه رفتار وی با نظارت خود به صورت محترمانه ای سامان می یابد. این موضوع نشان می دهد که نظریه های شناختی تبیین واقعی تری از انسان دارند . ▪ خود به عنوان نظریه پیش بینی کننده . اپشتین (۱۹۷۳ ؛ نقل از تدشی ، ۱۹۸۶) «خود» را یک نظریه می داند که خویش را تبیین و آینده را پیش بینی میکند و به لحاظ اعتبار و سودمندی آن ارزشیابی می شود . این پیش بینی به میزان زیادی تحت تاثیر رشد یافتگی خود می باشد . ▪ خود به عنوان احساس مفعولی من . احساس مفعولی من ، در نظر مولفان متعددی موجب کنش سازشی فرد می شود (آرنسون ، ۱۹۹۹) . در این زمینه توضیحات بیشتری وجود دارد که در توصیف نظریه های تحولی خود درفصول بعدی به آن اشاره بیشتری خواهد شد . ▪ خود به معنای عامل کنش وری . برخی محققان ، خود را به عنوان عامل سه نوع کنش معرفی می کنند : کنش اداره کننده فرد ، کنش سازماندهی و کنش انگیزشی و هیجانی فرد . «خود» موجب می شود که فرد خود را در ارتباط با جهان مادی و اجتماعی ، طراحی و برای آینده زندگی و تعیین میزان رفتارهای انگیزشی ، مدیریت کند (همان منبع) . این سه کنش را نمی توان به صورت عناصر مجزا در نظر گرفت بلکه امتزاج آنها در یک کلیت موجب می شود که یک رتفار سازمان یافته ، دارای هدف و انگیزه بوجود آید . مدیریت این نوع رفتار به عهده خود میباشد . طبیعی است هر اندازه خود ، رشد یافته تر باشد . رفتار هدفدار و پخته تری توسط فرد مدیریت می شود و به عکس . نکته مشترک این تعاریف ، هشیاری ، آگاهی یافتن ، قابلیت سازماندهی و ایفاگری نقش میانجی با دنیای برونی است . خود یک محصول روانی – اجتماعی است که از تعامل تدریجی انسان و محیط در زمینه های مختلف آن شکل می یابد و متحول می گردد . انسان به عنوان یک واحد کلیت یافته که احساس وحدت می کند ، با دیگران تعامل برقرار می کند. او در مناسبات خود با افراد و پدیده های گوناگون به عنوان یک «واحد» شرکت می کند . او احساس یکی بودن و وحدت را بر اساس درکی که از « خود » دارد ، بدست می آورد . به همین دلیل هنگامی که احساس تفرد و یکی بودن را از دست می دهد ، نمی تواند در تعامل با دیگران و پدیده های گوناگون شرکت کند ؛ که این امر یک جنبه مرضی را مطرح می سازد . نکته دیگر آن است که خود سازمان یافته به منزله یک عامل پیش کننده و پردازشگر می تواند انگیزه برای رفتار ایجاد کند و آن را در جهت اهداف مورد نظر سامان دهد . به عبارت دیگر خود ، رفتار را پدید می آورد و آن را جهت می دهد . وقتی فرد احساس « خودی » و یکی بودن داشته باشد ، خود را فاعل فعل می داند و این آگاهی موجب برونشدهای رفتاری می شود . البته نمی توان همه رفتارهای انسان را هشیارانه دانست . اما وقتی آدمی به رفتارهای خویش هشیار می شود ، همان رفتارها را نیز به « خود » نسبت می دهد . ● وجود خودپنداشت یک شخص ، مجموعه ادراکهای مربوط به خود و صفات و رفتار خویش و نیز نگاه دیگران را در یک تصویر کم و بیش منسجم و مستحکم و بیش و کم عینی متشکل می کند که این کلیت را می توان درک از خود و یا خود پنداشت نامید (مای لی ، ۱۳۸۰) . خودپنداشت همان خود ادراک شده است که نقطه نظر عینی فرد را از مهارتها ، خصوصیات و تواناییهای خویش بیان و توصیف می کند . شیولسون و همکاران (۱۹۷۶) ، خودپنداشت را به عنوان ادراک یا فهم هر شخص از خود تعریف کرده اند (واتس لوند و آرچر ، ۲۰۰۱) . پورکی (۱۹۸۸) ، خود پنداشت یا درک از خود را به عنوان مجموعه پیچیده ، سازمان یافته و پویا از باورهای یادگرفته شده ، بازخوردها و نظراتی که هر شخص درباره هستی خویش دارد تعریف کرده است . همچنین الحسن (۲۰۰۰) آن را به عنوان یک محصول تربیتی در درون فرد می داند که به منزله یک متغیر میانجی متغیرهای دیگری چون پیشرفت و موفقیت ، بویژه موفقیت تحصیلی را توصیف می کند. مارکوز و ورف (۱۹۸۷) خود پنداشت را پاسخ فرد به جمله « من که هستم » می دانند که توصیف کننده خلقیات ، تواناییها ، نگرشها و احساسات فرد است . در این توصیفها ، نکته قابل ملاحظه این است که روانشناسان در تبیین خود به سازمان و وجوه مختلف خودپنداشت توجه جدی مبذول داشته اند . آنان معتقدند که سازماندهی و یا توصیف یک فرد از خویش ، در یک بخش خاص و بنیادین بوجود می آید که یک سازمان شناختی اولیه و به عبارتی یک روان بنه خود محسوب می شود . روان بنه خود ، تعمیم های شناختی درباره خود به شمار می روند که از تجربیات قبلی بوجود آمده اند و فرد آنها را با تجربیات شخصی و اجتماعی مرتبط می سازد و در یک کلیت ، البته ناهشیارانه ، سازمان می دهد . روان بنه خود ، یک شاکله اصلی از خود پنداشت است که به عنوان یک کلیت شخصیتی ، اطلاعات و تجربیات بعدی ، در درون آن درونسازی می شوند و خود پنداشت پیچیده تری را تشکیل می دهند . نتایج مطالعات نشان داده اند که روان بنه خود، فرایند درونسازی اطلاعات را در کلیت و سازمان پیچیده آسان می سازد . مارکوز معتقد است کمیت و تنوع محرکهای اجتماعی بیش از آن است که فرد سازماندهی می کند . افراد بعضی محرکها ، نه همه محرکها ، را مورد توجه قرار می دهند ، یاد میگیرند ، به یاد می آورند و انتخاب می کنند. به عبارت دیگر هر تجربه ای در روان بنه ، درونسازی نمی شوند ؛ بلکه این روند به شخصیت و ساخت شناختی فرد بستگی دارد . این ساختها برای کدگذاری و به یادآوری اطلاعات ، چارچوب یا قالب خوانده می شوند . این مفهوم را آبکلوسون (۱۹۷۵ ، نقل از مارکوز ، ۱۹۹۹) به عنوان دستورالعمل نامیده است . روان بنه خود ، پایه ای است که بر مبنای آن ساختهای مربوط به خود بنا می شوند . روان بنه خود تعیین می کند که اطلاعات چگونه سازماندهی شده و چگونه در کلیت شخصیت ، درونی می شوند . بر این اساس ، درونسازی اطلاعات در روان بنه مقدماتی فعال شده و بتدریج در اثر تعامل با محیط و برونسازی ، ساختهای متحول تری پدید می آیند . روان بنه اولیه بتدریج به ساختهای متحول تر و پیچیده تری تبدیل می شود و انواع خودپنداشت اختصاصی تر را بوجود می آورد . جوانان و بحران هویت هویت دینى چیست و چگونه شکل مى گیرد؟ ثابت است یا متغیر؟ بحران هویت دینى کدام است؟ چه پیامدهایى برجاى مى گذارد؟ این سؤالات در راستاى پرسشهایى بنیادین و دغدغه هایى است که بشر کنونى را سخت تشنه خود ساخته است بشرى که در عصر تکنولوژى عصر بحران معنى دنبال سؤال هاى بنیادین خود است. روزها فکر من این است و همه شب سخنم *** که چرا غافل از احوال دل خویشتنم ز کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود *** به کجا مى روم آخر ننمایى وطنم نوشتار حاضر گام هاى ارزشمندى است که حجت الاسلام متقى فر در این عرصه براى تشنکامان ساحل معرفت برداشته اند. هویت و بحران هویت دینى به چه معناست و نشانه ها و عوامل آن از نگاه دینى چیست؟ با نگاهى نسبتاً عمیق به موضوع، مى توان گفت که احساس هویت دینى، هم چنین احساس بحران هویت دینى در موقعیت هاى ذیل حاصل مى شود: 1. اگر سه حوزه ى عقیده، گفتار و عملکرد دینى در انسان، منسجم و هماهنگ عمل کنند، احساس هویت دینى محقق خواهد شد و محصول هر گونه ناسازگارى بین سه امر مذکور، احساسى است که مى توان آن را احساس بحران هویت دینى نام نهاد. 2. هرگونه افراط و تفریط در سه امر مذکور، انحراف از فطرت دینى، به تعبیرى، عدم تعادل در احساس هویت و به تعبیر سوم، موجب احساس بحران در هویت دینى خواهد شد. انحراف از فطرت الهى، دوستى و همراهى با شیطان و فراموشى یاد خداى متعال، تعادل روانى انسان را برهم مى زند و موجبات افسردگى و اضطراب را فراهم مى آورد. چنین انسانى به نىِ جدا مانده از نیستان مى ماند; لذا طبیعى است که پیوسته در جوش و خروش باشد و از نفیر آن، مرد و زن به ناله درآیند. عملکردها یا پندارهاى متناقض یا متضاد با دین، پیوسته براى فرد این سؤال را پیش مى آورد که «آیا به راستى من دین دارم و آیا به مقتضاى عقاید دینى خود عمل کرده ام؟». به هر حال، احساس ناشى از ناهماهنگى در سه امر شناخت، کردار و گفتار دینى، وضعیتى را ایجاد مى کند که مى توان آن را احساس بحران هویت دینى نامید و این تقریباً همان احساسى است که ممکن است در صورت ایجاد هر بحران هویتى به وجود آید. 3. قرار است آدمى در مجموعه ى هستى خلیفه ى خدا روى زمین و هم چنین مظهر و تجلى صفات او باشد. هویت اصیل انسان همین است; اما اگر مظهریت خود، هم چنین آیین خلافت را به دست فراموشى بسپرد و براى خود وجودى مستقل قایل باشد و هستى و وجود خود را از آن خود بداند، تصویرى دگرگون و غیرواقعى از خود ساخته و تبدیل به چیزى غیر خود شده و نهایتاً به بحران هویت دچار شده است. هویت واقعى انسان به او این احساس را مى دهد که خود را موجودى سراسر فقر، عین الربط به خالق، سراپا نیاز و مسکنت (تصویر واقعى) ببیند. اگر خودپنداره ى او مطابق با واقع نباشد و خود را کسى بپندارد که واقعاً نیست (تصویر غیر واقعى یا خیالى)، مصداق تام احساس بحران هویت دینى در او شکل گرفته است.[1] قرآن کریم به صراحت ماجراى کسانى را بیان مى کند که هویت واقعى خود را باخته، از پوست خود درآمده و گونه اى دیگر شده اند. دگرگونى هاى مورد نظر قرآن کریم در انسان ها، به تعبیرى، تغییر یا به تعبیر روشن تر، تبدیل هویت انسان ها ـ هر چند نهایتاً داراى یک منشأ، یعنى مخالفت با فرمان خداى متعال است که همان مخالفت با فطرت است ـ دست کم در دو سطح اتفاق افتاده است که اولین تغییر هم زمان با تبدیل بنیادى در جسم و روان، و دومین تغییر و تبدیل فقط در بعد روانى انسان ها صورت گرفته است. قرآن کریم درباره ى سطح اول مواردى را مثال مى زند که انسان ها به دلیل مخالفت با فرمان خداى متعال، به میمون و خوک تبدیل شده اند; به عنوان مثال، قرآن بعد از نقل ماجراى «اصحاب سبت» که على رغم فرمان الهى مبنى بر ممنوعیت صید در روزهاى شنبه، به صید مى پرداختند، مى فرماید: (فَلَمّا عَتَوْا عَنْ ما نُهُوا عَنْهُ قُلْنا لَهُمْ کُونُوا قِرَدَةً خاسِئِینَ);[2] چون در برابر آنچه از آن نهى شده بودند گردن کشى کردند، به آنها گفتیم که بوزینگان مطرود باشید. درباره ى مسخ و تبدیل انسان هاى نافرمان مذکور به حیوان، دو قول وجود دارد که یکى از آنها قوى و دیگرى قول ضعیف ارزیابى شده است. بیشتر مفسران معتقدند که این دگرگونى و مسخ، هم در جسم و هم در روان انسان ها رخ داده است; اما گروه دیگر اعتقاد دارند که این تغییرات فقط در بعد روانى، ویژگى ها، حرکات و رفتارهاى آنها اتفاق افتاده است. تفسیر نمونه ضمن ارائه ى دسته بندى فوق ادامه مى دهد: عده ى کمى از مفسران معتقدند که مسخ به معناى مسخ روحانى و دگرگونى صفات اخلاقى است. به این معنا که صفاتى مانند صفات میمون یا خوک در انسان هاى سرکش و طغیانگر پیدا شد و تقلید کورکورانه و توجه شدید به شکم پرستى و شهوت رانى که از ویژگى هاى این دو حیوان است در آنها آشکار گشت. همان گونه که اشاره شد; از این آیه و آیات مربوط استنباط مى شود که مسخ و دگرگونى، هم جسم و هم روان انسان ها را شامل مى شده است. اما برخى آیات، مسخ انسان ها در بعد روانى و ویژگى هاى اخلاقى را بیان مى کنند. تردید نیست که این دگرگونى به تنهایى نیز داراى سطوحى است که مى توان از کوچک ترین انحراف اخلاقى تا تغییرات کلى را در آن درجه بندى کرد. یکى از نمونه هاى روشن قرآن، در سوره ى مبارکه اعراف است: (وَ اتْلُ عَلَیْهِمْ نَبَأَ الَّذِی آتَیْناهُ آیاتِنا فَانْسَلَخَ مِنْها فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ فَکانَ مِنَ الْغاوِینَ);[3] و بر آنان خبر کسى را بخوان که به او (علم) آیات خود را بخشیده بودیم، اما از آن عارى شد، پس شیطان در پى او افتاد و آن گاه از گمراهان شد. (وَ لَوْ نشاء لَرَفَعْناهُ بِها وَ لکِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ کَمَثَلِ الْکَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَیْهِ یَلْهَثْ أَوْ تَتْرُکْهُ یَلْهَثْ ذلِکَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُوا بِآیاتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ یَتَفَکَّرُونَ);[4] و اگر مى خواستیم قدر او را (به خاطر علمش به آیات) بلند مى داشتیم، ولى او به دنیا و پستى گرایید و از هواى نفس خویش پیروى کرد. (آرى) داستان او مانند سگى است که اگر به او حمله آورى زبان از دهان بیرون مى آورد و اگر هم او را به حال خود واگذارى، باز هم زبان از دهان بیرون مى آورد. این داستان منکران آیات ماست، پس برایشان این پند و داستان را بخوان شاید که اندیشه کنند. در تفسیر نمونه ذیل همین آیه ى مبارکه آمده است: این آیه به روشنى به داستان کسى اشاره مى کند که نخست در صف مؤمنان بوده و حامل آیات الهى گشته، سپس از این مسیر گام بیرون نهاده است; به همین دلیل شیطان به وسوسه ى او پرداخته و عاقبت کارش به گمراهى و بدبختى کشیده شده است. تعبیر «انسلخ» که از ماده ى «انسلاخ» و به معناى از پوست بیرون آمدن است، نشان مى دهد که آیات و علوم الهى در آغاز چنان به او احاطه داشت که چون پوست تن او شده بود، اما ناگهان وى از این پوست بیرون آمد و با یک چرخشِ تند، مسیر خود را به کلى تغییر داد. از تعبیر (فَأَتْبَعَهُ الشَّیْطانُ)برمى آید که شیطان در آغاز از او قطع امید کرده بود، چرا که او کاملا در مسیر حق قرار داشت، اما پس از انحراف مزبور، شیطان او را تعقیب کرد و به او رسید و بر سر راهش نشست و به وسوسه گرى پرداخت و سرانجام او را در صف گمراهان و شقاوتمندان قرار داد. مى توان گفت واژه ى انسلاخ که در آیه ى مبارکه بدان اشاره شده است، تعبیر دیگرى از تبدیل و تغییر هویت دینى انسان هاست. کسى که به چنان مقام و شرافتى از انسانیت مى رسد که آیات الهى به گونه اى او را احاطه مى کنند که گویى علم به آیات الهى، جزئى از بدن او مى شود، با بیرون آمدن از این پوست، هویت انسانى خود را به مانند ویژگى هاى سگ تغییر مى دهد. همان گونه که ملاحظه مى شود، انسانى با ویژگى هاى فوق، به سگ تشبیه شده است. معناى آیه زمانى روشن تر مى شود که این آیه و آیاتى از این قبیل را که برخى انسان ها را به حیوان تشبیه کرده اند با آیاتى که بر ارزش، کرامت و خلافت انسان تأکید مى کنند مقایسه نماییم. انسان در اوج (با هویت واقعى انسانى) به اندازه اى سقوط مى کند که از دیدگاه قرآن کریم با بدترین جنبندگان (شرالدواب)، چهارپایان (انعام) و بدتر از آن (بل هم اضل)، الاغ (حمار)، عنکبوت و سگ قابل مقایسه مى شود و مطابق نقل برخى آیات قرآن کریم، با مسخ شدن، به میمون و خوک (قرده و خنزیر) تبدیل مى شود. به عنوان مثال، در سوره ى مبارکه ى جمعه، یهودیانى که از زیر بار تکلیف الهى شانه خالى کرده اند به الاغ تشبیه شده اند: (مَثَلُ الَّذِینَ حُمِّلُواْ التَّوْرَلـةَ ثُمَّ لَمْ یَحْمِلُوهَا کَمَثَلِ الْحِمَارِ یَحْمِلُ أَسْفَارَم ا بِئْسَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِینَ کَذَّبُواْ بِـَایَـتِ اللَّهِ وَ اللَّهُ لاَ یَهْدِى الْقَوْمَ الظَّــلِمِینَ)[5]داستان کسانى که (عمل به تورات) بر آنان تکلیف شد، سپس آن را (چنان که باید و شاید) رعایت نکردند، مانند الاغى است که کتاب هایى را حمل مى کند. چه بد است وصف گروهى که آیات الهى را تکذیب کردند و خداوند قوم ستمکار (مشرک) را دوست ندارد. تفسیر گرانقدر المیزان ذیل همین آیه ى مبارک مى فرماید: براى الاغ چه فایده دارد که کتاب هاى حکمت آمیز بر پشتش حمل شود؟ الاغ نمى تواند از کتاب سودى ببرد; زیرا قادر به خواندن نیست و نمى تواند به مضمون آن عمل کند; بنابراین، کسى که قرآن مى خواند، ولى در آیات آن تدبر و به مقتضاى آن عمل نمى کند، مانند کسانى است که در آیه ى فوق به الاغ تشبیه شده اند. در آیه اى دیگر، کسانى که بر خلاف فطرت خویش عمل مى کنند، خداى حقیقى و واحد را کنار مى گذارند و اولیا و اربابان دیگرى را انتخاب مى کنند، به عنکبوت تشبیه شده اند که دورتا دور خود را تارهاى نازک مى تند و فکر مى کند که خانه ى محکمى ساخته است که او را از خطرها در امان نگاه مى دارد، غافل از آن که تارهاى مویین و سستى که نامش را خانه گذاشته است، به هیچ وجه امنیت ندارد و هر آن در معرض هجوم و فناست. از دیدگاه دینى، عواملى از قبیل تزیین اعمال (که آدمى با القاى شیطان رفتارهاى ناپسند خود را پسندیده بپندارد)، تعلق افراطى به دنیا و حب افراطى نفس، به گونه اى که همه چیز را فداى رسیدن به لذات خود کند و حاضر نباشد خود را براى ارزش والاترى فدا نماید، و خروج از مرز تعادل اخلاقى را مى توان عوامل بحران هویت نامید. هم چنین قساوت دل، انعطاف ناپذیرى در برابر کلام حق، موعظه ناپذیرى و زنگار زدن دل و آنچه که قرآن کریم با تعابیر «رین» (کَلاّ بَلْ رانَ عَلى قُلُوبِهِمْ)،[6] «زیغ» (فِی قُلُوبِهِمْ زَیْغٌ)،[7] «طبع» (طَبَعَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ)،[8] «ختم» (خَتَمَ اللّهُ عَلى قُلُوبِهِمْ وَ عَلى سَمْعِهِمْ وَ عَلى أَبْصارِهِمْ غِشاوَةٌ)،[9]بیان مى کند را مى توان از علایم بحران هویت دانست. به هر حال، هر یک از روان شناسان در تعریف خود از هویت، به جنبه اى از آن توجه داشته اند، بدون آن که جنبه هاى متفاوت آن دقیقاً از یکدیگر تفکیک شود; البته از آن جا که ابعاد روانى انسان به نوعى درهم تنیده است و گاه قابل تفکیک نیست، نمى توان براى هویت هاى مختلف انسان، اعم از دینى، فلسفى، اجتماعى، روان شناختى و... مرز دقیقاً جدایى تصور کرد. هویت انسان ها ثابت است یا متغیر؟ و اگر متغیر است عوامل آن چیست؟ بهتر است از ابتدا روشن شود که آنچه در این بحث بدان پرداخته مى شود مسائل کلى است و اختصاص به سن خاصى ندارد; زیرا در صورت روشن شدن کلیات بحث، وضعیت سنین نیز روشن خواهد شد. درباره ى ثابت یا متغیر بودن هویت انسان ها اندیشه هاى متفاوتى ابراز شده است; از جمله، مقاله اى با عنوان «تحول هویت در محتواى فرهنگى» در اینترنت منتشر شده است که از گفتار نویسنده ى آن چنین برداشت مى شود که در «جوامع سنتى»، به دلیل ایستایى و تغییرناپذیرى نقش ها و عدم تحرک طبقاتى و اجتماعى، هویت انسان ها ثابت و بدون تغییر باقى مى مانده است. وى ابراز نظر مى کند که بر اساس عقاید سنتى انسان شناسانه، هویت افراد درجوامع سنتى، ثابت، استوار و مستحکم است. هویت در جوامع سنتى، تابعى از نقش هاى اجتماعىِ از پیش تعریف شده و نظام سنتى است که منشأ آن دستورهاى دینى است که جایگاه افراد در جهان را مشخص و به صورت قطعى قلمروِ اندیشه و رفتار را تعیین مى کند. در جوامع سنتى هر کس به عنوان عضوى از یک قبیله و در نظام بسته ى یک خانواده مى زیسته و مى مرده است، در «جوامع پیش مدرن»، هویت امرى مسئله ساز نبوده و در معرض تأمل یا گفتوگو قرار نداشته است. انسان ها در آن دوران، یا در معرض بحران هویت نبودند، یا اساساً خود را درمان مى کردند. فرد از ابتدا شکارچى و عضو قبیله اى خاص بود و تا آخر عمر بدون تغییر به همان صورت باقى مى ماند.[10] اما در «جوامع مدرن»، هویت، از تحرک، چندگانگى، فردیت، وابستگى به خود و تغییر و تحولات بیش تر برخوردار شد. این امر موجب طرح این سؤال مى شود که آیا به همین دلیل است که در جوامع مدرن فرد در شبکه هاى متفاوت و گاه متضادى از نقش ها گرفتار مى آید، به گونه اى که خود هم نمى داند کیست؟ در این صورت، هم هویت و هم مسائل مربوط به آن در جوامع مدرن مسئله ساز خواهد بود.[11] بر اساس این تحلیل، هویت انسان ها ثبات ندارد; بلکه تابع متغیرهاى محیطى و اجتماعى است و به پیروى از تغییر شکل جوامع، تغییر مى کند. علاوه بر این، عنصر زمان و موقعیت هاى خاص را مى توان از عوامل مؤثر در تغییر هویت انسان ها دانست. به هر حال، متغیرهاى مختلفى در شکل گیرى هویت انسان ها دخیل اند که هر متغیر به نوبه ى خود قادر است احساس هویت آدمى را دچار فراز و نشیب هایى نماید. به هر حال، در جوامعى که به سرعت متحول مى شوند به آسانى نمى توان هویت ثابت بر مبناى عوامل خارجى، مانند ثروت و دارایى و یا جایگاه رسمى اجتماعى کسب کرد. فقط توانایى هاى خود فرد، اعم از توانایى هاى علمى، خلاقیت، توانایى هاى عقلانى و اخلاقى است که مى تواند مبناى هویت امن آدمى قرار گیرد; بنابراین، در جامعه اى که به سرعت در حال تغییر است، تحقیق براى یافتن معنا در زندگى معمولا معطوف به کسب هویت ثابت است. نارضایتى گسترده ى غربیان به دلیل گام هاى سریع تحولات فنى و اجتماعى نیز بدان دلیل است که نقش هاى سنتى که به ایجاد احساس هویت کمک مى کرده دچار تحول شده است. کسانى که از چنین تهدیداتى احساس خطر مى کنند، با احساس هویت خود مشکل دارند و انسان هایى که بر موج این تحولات سوار مى شوند به احساس قدرت دست مى یابند.[12] نکات مهم این گفتار آن است که اولا، هویت انسان ها، صورت هاى گوناگون دارد; ثانیاً، این احساس داراى مراتب و درجاتى است و هر مقطع سنى اقتضاى نوعى از آن را دارد. هم چنین در این مقاله آمده است که هویت انسان ها صورت هاى گوناگون دارد که مى توان احساس هویت روان شناختى، اجتماعى، جنسى، فردى، فرهنگى، سیاسى و دینى را از آن دست شمرد. احساس هویت مراتبى دارد، کودکان احساس هویت را از سطح روان شناختى آغاز مى کنند; به عنوان مثال، از این جا آغاز مى کنند که: «من فرزند والدین خود هستم». بزرگ سالان هم شیوه هاى خود را در سطوح مختلف، شاید هم با داشتن هویت هاى متفاوت در سنین مختلف اعمال مى کنند. این که در چه زمانى بر چه سطحى از هویت تمرکز کنند بستگى دارد به این که چگونه به صورت ناخودآگاه تضادها و ناراحتى هاى درونى خود را تفسیر نمایند، هم چنین بستگى دارد به این که به کدام یک از مراتب هویت بیش تر اهمیت دهند.[13] و سرانجام در این باره که چگونه و در چه موقعیت هایى آدمى هویت خاصى را مورد توجه قرار مى دهد، نویسنده فوق مى نویسد: شیوه هایى را که انسان ها در زندگانى خود براى مواجهه با بحران هاى بزرگ به کار مى گیرند تعیین مى کند که کدام سطح هویت براى آنان مهم تر است؟ به عنوان مثال، براى کسانى که از مذهب براى آرامش بخشى خود استفاده مى برند، مرحله ى هویت دینى; اگر از حمایت اجتماعى بهره مى برند، هویت اجتماعى و اگر فقط بر توانایى و قدرت خود اتکا دارند، هویت فردى بیش ترین اهمیت را دارد.[14] همان گونه که ملاحظه شد، دیدگاه فوق صراحتاً بر تحول مداوم هویت انسان ها تأکید دارد. در عین حال، برخى پژوهشگران با این اندیشه موافق نیستند و اعتقاد دارند، عنصر زمان و شرایط زمانى در تغییر هویت انسان دخالت ندارد و هویت آدمى از ابتدا تا انتهاى عمر ثابت است. وى مى گوید: یکى از جنبه هاى مهم درک هویت، ثبات هویت افراد در گستره ى زندگى است. انسان ها به صورتى عمیق و آشکار، در طول زندگانى تغییر مى کنند، اما على رغم این تحولات، انسان هشتاد ساله، همان انسان هنگام تولد است... ایجاد توازن بین استمرار هویت و تحول زمان، جنبه ى مهم شناخت انسان است که در حوزه هاى مفهومى مختلف یافت مى شود.[15] تجارب حضورى، این ادعا را تأیید مى کند که هویت آدمى دستخوش تغییرات مى شود; به تعبیر دیگر، ادعاى ثبات و بدون تحول بودن هویت آدمى اثبات شدنى نیست. اگر فراموش نکرده باشیم که هویت، اقسام فراوانى دارد و مى توان آن را به هویت جنسى، اجتماعى، فرهنگى، روان شناختى، فلسفى و... تقسیم کرد، پاسخ به این سؤال چندان مشکل نخواهد بود; زیرا متغیرهاى فراوان فردى، روان شناختى، فرهنگى و اجتماعى مى تواند احساس هر فرد از هویت خویش را تغییر دهد. صعود یا نزول آدمیان از طبقه ى سنى، تحصیلى، اجتماعى، فرهنگى و یا... به طبقه ى پایین تر یا بالاتر، بى تردید احساس یا درک آدمى از خویشتن را متحول خواهد کرد; به تعبیر دیگر، در احساس هویتِ آدمى تغییر ایجاد خواهد کرد. حتى متغیرهایى به مراتب ساده تر از امور مذکور، مى تواند تحولى اساسى، هر چند ناپایدار، در احساس آدمى از هویت خویشتن ایجاد کند. آیا اتفاق نیفتاده است که برداشت آدمى از خودش، با ورود در یک جمع یا بیرون آمدن از حضور جمعى از مردم و ورود در جمع دیگر، عوض شود؟ آیا گاهى در جمعى احساس مهترى و در جمع دیگرى احساس کهترى به او دست نمى دهد؟ آیا این امر غیر از تغییر هویت است؟ شاید تحلیل فوق که على رغم تحولات روزگار، هویت انسان ها هم چنان ثابت است، به جنبه دیگرى از موضوع اشاره داشته باشد و آن ثبات حقیقت روانى انسان هاست. آرى، حقیقت روح آدمى از ابتدا تا انتهاى خلقت ثابت است; این سخن بدان معناست که روح خواص ماده را ندارد، مانند جسم مرکب نیست، غبار زمان آن را دچار فرسایش عناصر نمى کند و به کهنگى نمى گراید; به تعبیر دیگر، انسان هشتاد ساله امروزین، همان انسان دوران تولد است; زیرا اگر این همان نباشد، معنا ندارد که از ابتدا تا انتهاى عمر، او را با یک نام صدا بزنیم یا به خاطر جنایتى که سالیان پیش انجام داده او را مجازات کنیم و بهشت و جهنم و نعمت و عذاب، بیهوده خواهد بود; پس، از دیدگاه فلسفى حقیقت روح همان است که از ابتدا آفریده شده است و یکى از ادله ى فلسفى متقن معاد نیز همین است; اما سخن آن است که تغییر شرایط و موقعیت ها تا چه اندازه بر روان آدمى تأثیر مى گذارد. به تجربه دریافته ایم که گاهى احساسات عجیبى به انسان دست مى دهد; به عنوان مثال، احساس بى هویتى، خودباختگى، حقارت، تکبر و...; این تغییر و تحولات، توجیه خاص خود را دارد. روان شناسان به دنبال بررسى این قضیه اند که بر اساس چه ساز و کارى این تحولات در هویت انسان ها رخ مى دهند و چه عواملى موجب تغییر حالات روانى آنها مى شود. هویت وهویت سازی با وجودی که مقوله هویت  دارای معانی ومفاهیم  متفاوتی در علوم مختلف  است، نقش مهمی  در مباحثات روزمره وعلوم اجتماعی وسیاسی دارد. هویت دراینجا بمعنی خودشناسی ویا خودآگاهی بوده وعبارت ازمجموعه خصوصیات (نژادی، قومی، مذهبی، زبانی، فرهنگی، جنسی وغیره) و ویژگیهایی است که بواسطه آن یک فرد ویا یک گروه بربنیاد آن تعریف ویا تفریق میشود. با وجودی که بسیاری ازهویتها نشانه جوهرذاتی افراد ویا گروهها نبوده وماهیتا هیچگونه ارزشی مثبت ویا منفی ندارند، اما دربسیاری ازموارد، برخی ازهویتها بنیاد شخصیت، معرفت و افتخار تعداد زیادی ازافراد وگروه ها را تشکیل میدهد. چنین هویت های میتوانندعمیق ترین عواطف و احساسات آنها را به تحریک واداشته وبدینترتیب ازجمله قویترین محرک ها وانگیزه های عملکرد انسانها محسوب میشوند. با وجودی که هویتها مجموعه مشخصات طبیعی و واقعی افراد وگروهها پنداشته میشود، اما بعضی هویت ها میتوانند بواسطه مؤسسات ودستگاه های حاکم ساخته شده و به سایرین قبولانده شود. چنین هویت های، زمانی میتوانند قابل قبول باشند که انعکاس منابع طبیعی، شرایط واقعی ومشخصات حقیقی آنها بوده وجنبه جعلی وتحمیلی نداشته باشند. اگرچه ازنقطه نظرجامعه شناسی، تمام هویتها ساخته میشوند، اما مسئله اساسی این است که این هویت ها چطور، از چه، بواسطه چه کسی وبرای چه ساخته میشوند. مواد ساختمانی هویت ها میتواند تاریخ، جغرافیا، بیولوژی، موسسات تولیدی، حافظه جمعی، تخیلات شخصی، دستگاههای قدرت ویا ارگانهای مختلف باشد. این مواد میتواند توسط افراد، گروه های اجتماعی و اجتماعات مختلف پروسیس، بازسازی وعرضه گردد. ولی مهم اینست که چه کسانی این هویت را میسازند و برای چه، تا اندازه زیادی تعیین کننده محتواومنظورآنست. بدین علت باید نوع هویت، محتوا، منبع ایجاد وبخصوص هدف ومنظور آنرا دقیقا در نظرداشت. ملت ها وناسیونالیزم درعصرحاضر تعداد زیادی ازدانشمندان معاصربدین باور وعقیده اند که ناسیونالیزم وجنبشهای ناسیونالیستی با ایجاد کشورهای "ملت-دولت" درقرن بیستم ودراثرعوامل مهمی چون جهانی شدن اقتصاد ونهاد های سیاسی، تعمیم فرهنگ مشترک وتعریف جدید ملت (که اجتماعات تصوری خوانده میشوند) وناسیونالیزم (بمفهوم قوم پرستی ویا گروه پرستی) ازبین رفته و موفقیت  یک تعدادی این جنبشها صرفا نتیجه بخت وطالع ویا تصادف بوده است. درحالیکه ما شاهد اوجگیری و خیزش مجدد این جنبش ها بر بنیاد هویت ملی و درچالش با ملت-دولتهای تشکیل شده هستیم. این خیزش وفوران جنبش های ناسیونالیستی درپایان هزاره نشان دهنده آنست که چندان با مدلهای تئوریکی ملت-دولت (که میتواند ملت ها و ناسیونالیزم را منحل نماید و بعد از انقلاب  فرانسه من حیث یک الگو پنداشته میشد) همخوانی نداشته وبرعکس، نیازمبرم به تصدیق هویتهای ملی و شناخت محسوس آن ازجانب دیگران را باید من حیث نیروی بنیادین دردنیای امروزی دانست که بطورروزافزونی به هرجا سرایت مینماید. این عدم تطابق بین برخی تئوریهای اجتماعی وواقعیات عملی ناشی ازین حقیقت است که ناسیونالیزم و ملت ها حیات مختص بخود رادارند که دربطن ساختارهای فرهنگی و برنامه های سیاسی آنها قرارداشته ومستقل ازموقعیت دولتها است. مسلم است که قومیت، مذهب، زبان و قلمروبه تنهایی برای ساختن ملت ها وایجاد ناسیونالیزم کافی نیست، داشتن تجربه مشترک شرط حتمی است. بطورمثال، ایالات متحده وژاپن ازجمله کشورهای دارای هویت ملی قوی بشمارآمده  واکثریت افراد آنها عواطف وطن دوستانه نیرومندی را به نمایش میگذارند. در حالیکه ازنظر قومی: ژاپن یکی ازمتجانس ترین ملتها وایالات متحده یکی از غیر متجانس ترین کشورهای جهان است. اما در هردو مورد یک تاریخ مشترک ویک برنامه مشترک وجود داشته واکثریت روایتهای تاریخی آنها (که بربنیاد های تجربی، اجتماعی، قومی، قلمروی و جنسی بنا یافته) برای مردم این کشورها، دراکثریت موارد، مشترک است. یک تعداد ملت ها و ناسیونالیزم های دیگرکه به مرحله مدرن ملت-دولت نیز نرسیده اند (از قبیل اسکاتلند، کاتالونیا، کیوبیک، کردستان وفلسطین) یک هویت نیرومند فرهنگی-قلمروی را منحیث یک مشخصه ملی به نمایش گذاشته اند (یکتعداد حتی برای چندین قرن). لذا بهنگام بحث برسر ناسیونالیزم معاصربایست نکات عمده ای ذیل را درنظرگرفت: *  ناسیونالیزم معاصرممکن است درجهت ساختمان یک ملت-دولت مستقل باشد یا نباشد. بنابرین ملت ها ازنقطه نظرتاریخی وتحلیلی، واقعیت های مستقل ازدولت میباشند. *  ملتها وملت-دولت ها ازنقطه نظرتاریخی محدود به ملت-دولت مدرن نیستند (آنطورکه دراروپا پس ازانقلاب فرانسه تشکیل شده اند). توسعه جنبش های ناسیونالیستی در مناطق مختلف جهان با برنامه ها وجهتگیری های متنوع فرهنگی وسیاسی دراواخرقرن بیستم مویید این ادعاست. *  بعلت اینکه ناسیونالیزم معاصر بیشترواکنشی است، لذا جهتگیری آن دربیشتر موارد فرهنگی است (نه سیاسی). این ناسیونالیزم بیشتردرجهت دفاع ازفرهنگ نهادینه سیرمینماید تا ایجاد و یا دفاع ازیک دولت. هنگامی که نهادهای جدید سیاسی ایجاد ویا احیا میشوند بیشترهویت "دفاعی" داشته و درجهت کسب استقلال سیاسی نمیباشند. چنانچه هدف ناسیونالیزم فرهنگی ایجاد جوامع ملی ازطریق آفرینش، حفظ ویا تقویت هویتهای فرهنگی است، بخصوص هنگامیکه احساس شود این هویت ازبین رفته ویا درمعرض خطرقرارگرفته است. ناسیونالیزم فرهنگی ملت رامحصول تاریخ وفرهنگ دانسته واجتماعات فرهنگی را هسته یک ملت میداند. یکی از تئوریهای جدید، ظهورهویت ملی ازنقطه نظرتعامل تاریخی رامحصول عوامل اولیه (از قبیل قومیت، قلمرو، زبان، مذهب وغیره)، عوامل تکوینی (ازقبیل انکشاف مخابرات وتکنولوژی، ایجاد شهرها، ظهور ارتشهای مودرن وسلطنت های متمرکز)، عوامل القایی (ازقبیل تدوین زبان درقالب دستورزبان رسمی، رشد بوروکراسی واستقرارنظام آموزش ملی) وعوامل  واکنشی (از قبیل دفاع ازهویتهای مظلوم ومنافع تحت انقیاد ازسوی گروههای اجتماعی مسلط ویا دستگاههای حاکم، جستجوی هویتهای جاگزین درحافظه جمعی مردم) میداند. نقش هریک از این عوامل درشکل گیری هرناسیونالیزم وهرملت، وابسته به زمینه های تاریخی، مواد موجود درحافظه جمعی وتعامل بین استراتژیهای متعارض قدرت است. لذا ناسیونالیزم در واقع بطورفرهنگی وسیاسی ساخته میشود، اما بازهم چیزی که درواقع برای تمام این هویتها اهمیت دارد (ازلحاظ نظری وعملی) اینست که چطور، ازچه، بواسطه چه کسی وبرای چه ساخته میشوند.   درپایان هزاره، فوران ناسیونالیزم ها که برخی ازآنها دولتهای چند ملتی را میشکنانند ویک تعداد دولت های چند ملتی میسازند، ربطی به شکل گیری دولتهای کلاسیک، مستقل و مودرن ندارد. بطوری که دیده میشود ناسیونالیزم نیروی عمده ایست درقبال تاسیس شبه-دولتها، یعنی واحدهای سیاسی حاکمیت مشترک چه بصورت فدرالیزم (مثل کانادا واسپانیا) ویا دراتحادهای چندجانبه   بین المللی (مثل اتحادیه اروپا ویا دولتهای مستقل مشترک المنافع سابق اتحادشوروی). بطوری که دیده میشود تعداد زیادی ازملت-دولتهای متمرکز(مانند اندونیزیا، نایجیریا، سریلانکا و حتی هند) قربانی این اشتباه کشنده  و مهلک خواهند گردید که ملت ودولت رایکی دانسته ودربرابر جنبش های ناسیونالیستی، بغرض ایجاد شبه دولتها منحیث یک واقعیت تاریخی، مقاومت میکنند. این واقعیتی است که دولتی به نیرومندی پاکستان، پس ازجدایی بنگلادش آنرا درک نمود. جهت کشف ودرک پیچیدگی بازسازی هویت ملی درزمان حاضرباید دومورد متفاوت را درنظر گرفت که ازمشخصات عمده دوران ماست: اول – فروپاشی یک دولت متمرکزچند ملتی دراتحاد شوروی سابق ودرپی آن شکل گیری چیزی همانند شبه ملت-دولتها. دوم – ایجاد شبه-دولت ملی کاتالونیا ازطریق جنبش دوگانه فدرالیزم دراسپانیا و کنفدرالیزم دراتحادیه اروپا. ملت ها درمقابل دولت (تجربه اتحادشوروی) شواهد تاریخی نشان میدهد که تصدیق مصنوعی وتردید آمیز مسئله ملی توسط مارکسیزم-لینینزم نه تنها تضادهای تاریخی (دراتحادشوروی) راحل نکرد بلکه درعمل آتش کینه جویی آنها راشعله ورتر ساخت. تامل درخصوص این دوره ودوران پس ازآن دردهه 90 چند مسئله کلیدی  درباره مباحث نظری در این مورد را روشن میسازد: 1- یکی ازقدرتمندترین دولت های تاریخ بشر قادر نشد، پس ازگذشت 74 سال، هویت ملی جدیدی خلق کند. "خلق شوروی" یک افسانه نبود، بلکه درزندگی وذهن نسلهايی که دراتحاد شوروی متولد میگردیدند و مردمی که درقلمرو شوروی کار وزندگی مینمودند، کم وبیش واقعیت داشت. مقاومت علیه تجاوز نازی ها مردم را زیر پرچم شوروی بسیج کرد. پس ازفروکشی تروراستالینیستی در اواخر دهه 1950 وهنگام بهبودی شرایط مادی دردهه 1960، غرور خاصی مبنی بر عضویت دریک "ملت ابرقدرت" بوجود آمد. علرغم بدبینی وبیتفاوتی گستردهمردم، ایدیولوژی برابری و همبستگی انسانی درشهروندان شوروی ریشه دوانیده ویک هویت جدید شوروی شروع به پیدایش نموده بود. اما این هویت آنقدر شکننده وآنچنان وابسته بفقرمعلومات درباره اوضاع واقعی کشور وجهان بود که دربرابرتکانهای ناشی ازرسوایی اقتصادی وبازتاب حقایق تاب نیاورد. با آنکه خلق شوروی یک برنامه هویتی ضرورتا ناکامی نبود، اما پیش ازآنکه بتواند در ذهن و زندگی مردم اتحاد شوروی ریشه گیرد، ازهم پاشید. لذا تجربه شوروی نافی این تئوری است که دولت بخودی خود میتواند هویت ملی بسازد.  قویترین دولت با استفاده ازجامع ترین ایدیولوژی تاریخ وبیش از70 سال حاکمیت درترکیب مواد تاریخی وحتی برنامه های علمی بخاطرساختمان یک هویت جدید بشکست مواجه گردید. شاید بتوان اجتماعاتی رادرتصورافرادمختلف ایجاد کرد اما کافه مردم مکلف نیستند بدانها معتقد گردند. 2 – برسمیت شناختن هویتهای ملی چه دراداره منطقوی اتحاد شوروی وچه درسیاستهای "بومی سازی" آن نتوانست موفقیتی درادغام این ملتها درنظام شوروی بدست بیاورد. بنابراین، ناکامی در ادغام هویتهای ملی دراتحاد شوروی ناشی ازبرسمیت شناختن آنها نبود، بلکه ازین واقعیت منشا میگرفت که نهادینه سازی آنها مصنوعی وتابع یک منطق بوروکراتیک وجیوپالیتیک  بوده، هیچ گونه توجهی به تاریخ واقعی، هویت فرهنگی-مذهبی وخصوصیات جغرافیایی آنها نداشت. مسئله هویت مبرم ترین مسئله ایست که پس ازیخبندان طولانی درزمان اتحاد شوروی ازعمق بسطح آمد، اما نمیتوان آنرا مسئله صرفا  قومی ویا فرهنگی دانست. آنچه دراینجا مطرح است جستجوی مجدد قلمروهای واقعی فرهنگها، اقتصاد ومحیط زیست آنهاست که برای مردمان آنها دارای معنی وارزشی فوق العاده است. پروسه متبلورسازی این مناطق در ورای مرزهای ناقص "جمهوری" های امروزی گرچه طولانی و دردناک است اما غیرقابل اجتناب ودرنهایت برحق خواهد بود. 3 – خلاء ایدیولوژیک ناشی ازشکست مارکسیزم-لنینیزم درالقای باور به توده ها، دردهه 1980 وهنگامی که مردم میتوانستند آرای خویش را اظهارکنند، جای خود را به یگانه منبع هویتی داد که درحافظه جمعی باقیمانده بود: هویت ملی. بدین علت بود که ضد شوروی ترین تحرکات، بشمول جنبشهای دموکراتیک، درزیر پرچم پراحترام ملی براه افتاد. همگان معتقد اند که نخبگان سیاسی روسیه وسایرجمهوری های فدرال، ازناسیونالیزم بعنوان آخرین حربه به مقابل ایدیولوژی شکست خورده کمونیستی استفاده کردند تا دولت شوروی را براندازند و قدرت را درنهادهای جمهوری تصرف کنند. نخبگان بدین دلیل به این استراتژی متوسل شدند  که استراتژی موثری بود،  زیرا ایدیولوژی ناسیونالیستی درمقایسه باادعاهای مجرد "دموکراسی" ویامزایای "بازارآزاد" درذهن مردم طنین آشنا داشت. لذا خیزش مجدد ناسیونالیزم را نمیتوان با زرنگی های سیاسی توضیح نمود: بهره گیری نخبگان ازآن شاهدی است برجهندگی ونیروی زیست هویت ملی بعنوان یک اصل بسیج کننده. هنگامیکه، پس از74 سال تکرار بدون وقفه ایدیولوژی رسمی سوسیالیستی، مردم به میان تهی بودن آن پی بردند بازسازی هویت آنها فقط توانست برمحور نهادهای اساسی حافظه جمعی آنها صورت پذیرد: خانواده، اجتماع، گذشته ای روستایی، بعضا مذهب و بالاتر و مهمترازهمه، ملت. لیکن ملت در اینجا نه بعنوان معادلی برای دولت مداری، بلکه بعنوان وسیله خودشناسی مورد توجه همگان قرارگرفت: من اوکرایینی هستم، من روسی هستم و من ارمنی هستم به فریادهای بسیج همگانی تبدیل شد –  بنیاد مستحکمی برای بازسازی زندگی جمعی. بهمین دلیل است که تجربه شوروی شاهد زنده ایست برماندگاری ملت ها، فراترازدولت و حتی درمقابل دولت. ملت های بدون دولت (تجربه کاتالونیا) دولت را باید اساسا متمایز ازملت دانست، زیرا دولت عبارت از یک سازمان سیاسی است که از لحاظ بیرونی دارای قدرت مستقل بوده وازلحاظ درونی دارای قدرت حفظ ونگهداری استقلال و اقتدارکشورخویش باشد. نباید یکی را با دیگری اشتباه کرد. اگرتجربه اتحاد شوروی نشان دهنده اینست که دولتها، هرقدرهم نیرومند باشند، نمیتوانند موجد ملتها باشند، تجربه  کاتالونیا ما را به تامل درباره شرایطی  وا میدارد که درآن، ملت های وجود دارند (ومیتوانند خود را درجریان تاریخ بازسازی نمایند) بدون اینکه صاحب ملت-دولت ویا درصدد استقرارآن باشند. همانطورکه رهبرملی ورییس فعلی کاتالونیا میگوید: کاتالونیا ملتی است بدون دولت، ما به دولت اسپانیا تعلق داریم وهیچگونه تمایلی به جدایی طلبی نداریم، ما زبان وفرهنگ خود را داریم. اکثریت کاتالانیها اندیشه جدایی طلبی را رد کرده ومیگویند که فقط نیازمند نهادهايی هستندکه بآنها اجازه دهد به عنوان یک ملت  زندگی کنند نه اینکه به یک ملت-دولت مستقل تبدیل شوند. هویت کاتالونیها تا حد زیادی هویت فرهنگی وزبانی است. آنها هیچوقت ادعای ویژگی دینی ویا قومی نداشته، بر قلمرو اصرار نورزیده و برهویت سیاسی نیز تاکیدی نداشته اند. این نشان میدهد که با وجودی که هویتها اجزا وعناصرزیادی دارند زبان وفرهنگ ستون فقرات آنرا میسازد. هرگاه اسپانیا بتواند مشخصه چند هویتی خود را بپذیرد میتواند پذیرای یک اروپای دموکراتیک و متحمل نیزباشد. برای اینکه چنین اتفاقی بیافتد، قبل ازهمه، کاتالانیها باید درداخل مرزهای دولت اسپانیا، حس کنند که درخانه خودشان هستند وقادراند بزبان خود صحبت نمایند و اجتماع  خاص خودرا داشته باشند. ملت های معاصر(نتیجه گیری) ملتهای معاصررا میتوان چنین تعریف نمود: جماعتهای فرهنگی ساخته شده دراذهان مردم وحافظه جمعی آنها بواسطه مشترکات تاریخی و برنامه های سیاسی. اینکه چه مقدارتاریخ مشترک  برای یک جمع ضرور است تا آن جمع بیک ملت تبدیل گردد نه تنها نظر بشرایط ودوران فرق می کند، بلکه اجزا وعناصرآن نیزتغییرمینماید. آنچه مهم واساسی است تمایز تاریخی بین ملت ها و دولتها است که فقط درعصرمدرن تا اندازهدرهم آمیخته اند ولی نه برای همه ملتها. لذا با درنظر داشت دورنمای پایان هزاره، ما شاهد ملت های بدون دولت (کاتالونیا، باسک، سکاتلند، کیوبک)، دولت های بدون ملت (سنگاپور، تایوان، افریقای جنوبی)، دولت های چند ملتی (اتحاد شوروی سابق، بلژیک، اسپانیا، برتانیه)، دولت های تک ملتی (ژاپن)، دولت های ملتی مشترک (کوریای جنوبی وشمالی) و ملت های که درچند دولت اشتراک دارند (سویدیها درسویدن وفنلند، ایرلندیها درایرلند وبرتانیه وشاید صربها، کرواتها ومسلمانان بوسنی دربوسنی-هرزگوین) هستیم. بطورمختصر، دوپدیده،  مشخصه بارز دوران معاصراست: نخست – فروپاشی دولت های چند مليتی که میکوشند به بهانه حفظ حاکمیت ملی وتمامیت ارضی موقعیت خود را حفظ کنند. دلچسب تر اینکه حتی مسئله چند ملتی بودن دولت خویش را انکار نموده وخود را منحیث "ملت واحد"  قلمداد میکنند. چنین پدیده فروپاشی در کشورهای اتحاد شوروی سابق، یوگوسلاویای سابق، اتیوپیای سابق و چکوسلواکیای سابق مشاهده گردیده وشاید در آینده نیز در کشورهای سریلانکا، هند، اندونزی، نیجریا و یک تعداد دیگر بوقوع پیوندد. محصول این فروپاشیها شکل گیری شبه-ملت-دولت هاست. آنها ملت-دولتها هستند زیرا خواص و ویژگیهای حاکمیت مستقل براساس هویت ملی (ازنگاه تاریخی) را دارند (مثل یوکراین). اما آنها "شبه" هستند زیرا بعلت داشتن مجموعه روابط پرقید وبند باهمسایگان تاریخی شان، مجبورند بادولت های پیشین خود یک حاکمیت مشترک ویا مجمع وسیع تری را ایجاد کنند (مثل دولتهای مستقل مشترک المنافع، جمهوریهای اروپای شرقی که به اتحادیه اروپا پیوستند). ثانیا – انکشاف وایجاد ملت های که درآستانه تبدیل به دولت متوقف مانده اند، لیکن دراثرمبارزه ومقاومت، دولتهای حاکم را واداربه عقب نشینی، سازش و واگذاری نوعی حاکمیت میکنند. این امردرکاتالونیا، باسک، سکاتلند، کیوبک وبطوربالقوه درکردستان، کشمیر، پنجاب وتیمورشرقی صدق میکند. این موارد رامیتوان شبه-دولتهای ملی نامید زیراآنها دولتهای تمام عیار نبوده، بلکه براساس هویت ملی شان به سهمی ازخودمختاری فرهنگی-سیاسی دست یافته ویا خواهند یافت. ویژگیهايی که دراین دوره تاریخی هویت ملی راتقویت میکند متفاوت میباشند. باوجودی که پیش فرض تاریخ مشترک درهمه موارد را باید درنظرگرفت، زبان (وبخصوص متکامل) یکی از ویژگیهای اساسی خودشناسی واستقرارمرزهای نامرئی ملی نسبت به قلمرو و قومیت است. ازنگاه تاریخی، صرفنظرازشناخت واقعی یک اجتماع فرهنگی توسط نهادهای یک دولت، زبان قویترین پیوندی است دربین حوزه های خصوصی وعمومی وهمچنان دربین گذشته وحال آن ملت. این حقایق وشواهد تاریخی را نباید (بدلیل اینکه یک تعداد، از این بحثها برای ایجاد ویا تشویق پان-نشنلیزم ها استفاده میکنند) انکارکرد. بعلاوه، دلایل نیرومند دیگری نیز درقبال ظهور ناسیونالیزم زبانی درجوامع ما وجود دارد. اگرناسیونالیزم  واکنشی باشد درمقابل تهدید یک هویت مستقل، زبان منحیث یک نمودارمستقیم فرهنگ میتواند به بزرگترین سنگر مقاومت فرهنگی، آخرین دژ خودنگهداری وپناگاه  مشخصات هویتی تبدیل شود. لذا باید درنظر داشت که ملت ها به هیچ وجه نمیتوانند "اجتماعات تصوری" باشند که برای خدمت به دستگاههای قدرت ساخته شوند. بلکه، ملت ها ازطریق زایمان مشترکات تاریخی بوجود آمده وسپس درتصاویر زبانهای اجتماعی به سخن کشانیده میشوند.                         پانوشتها: [1]. ر.ک: محمدحسین طباطبایى، تفسیر المیزان، ذیل آیه ى (وَ لا تَکُونُوا کَالَّذِینَ نَسُوا اللّهَ فَأَنْساهُمْ أَنْفُسَهُمْ)(حشر: 19). [2]. اعراف: 166. [3]. اعراف: 175. [4]. اعراف: 176 (ترجمه از خرمشاهى). [5]. جمعه: 5. [6]. مطففین: 14. [7]. آل عمران: 7. [8]. محمد: 16. [9]. بقره:    منابع و مآخذ 1)        قرآن كريم 2)        پورحسين،رضا.روان شناسي خود 3)        براندن،ناتانيل.خودباوري.ترجمه مينو سلسله 4)        دکتورلعل زاد. بحثی پیرامون راههای ایجاد وحدت ملی درکشور. 5)        دکتورلعل زاد. دوپیشنهاد ساده وعملی برای کاهش بحرانات داخلی ومداخلات خارجی درکشور. 6)        امید ،کاوه. زبان وافسانه همبستگی ملی. 7)        انوارالحق احدی. زوال پشتونها درافغانستان. 8)        یوسف نظری ،حامد. ملت وملی گرایی درعصر جهانی شدن. 9)        آزمنديان،عليرضا.مجله شادكامي و موفقيت.                      

:: موضوعات مرتبط: اجتماعي
:: برچسب‌ها: هویت چیست, هویت
با سلام خدمت شما بازديدكننده گرامي ، خوش آمدید به سایت من . لطفا براي هرچه بهتر شدن مطالب اين وب سایت ، ما را از نظرات و پيشنهادات خود آگاه سازيد و به ما را در بهتر شدن كيفيت مطالب ياري کنید.